| * بیا حالیشو ببر * |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سلام
خواستم سلام نکنم ، نه اینکه قصدم بی احترامی باشه ... فقط ... ما خیلی وقته به هم نه سلام می کنیم نه خدافظی ....
اومدم بگم خوبم ، می گذرونم مثل همه آدما
فرقی هم نکردم با قدیم . نمی دونم شاید به نظر تو من خیلی فرق کردم اما ... نه .... تغییر نکردم
هنوزم احساس می کنم و هنوزم از پنجره سرک نمی کشم ....هنوزم عصبانی می شم و حرف نمی زنم ... هنوزم مسخره بازی می کنم ... هنوزم می خندم و خوشحالم .... هنوزم آدم نشدم!
آره اینو راست می گی ... سرم شلوغه ... اما ... تازه احساس می کنم دیگه سرم شلوغ نیست .... فکر می کنم ...فکر! از همون دری وری ها!
می دونم می دونم از دستم دلخوری ، دعوا می کنیم ، حوصلتو ندارم و می دونم که بهت گفتم "دوستت ندارم"
اشتباه نکن . نیومدم عذرخواهی کنم . هنوزم پشیمون نیستم . اما قسم به همون اشکایی که ریختم و هرگز ندیدی ... قسم به همون 2تا ستاره ای که هنوز تو آسمونن و به هم نرسیدن .... قسم به صداقتی که تو داشتی و من نداشتم .... دست خودم نیست . حالم خوب نیست نمی فهمم دارم چی کار می کنم هر لحظه اراده کنم اشکام سرازیره بدون هیچ دلیلی ! خوبم در حالیکه خوب نیستم
گیر کردم نمی دونم اینو می فهمی یا نه اما دیگه نه با یاد گذشته شادم نه به آینده امیدوار
آخرش چی می شه؟؟؟؟
آخر هممون چی می شه؟؟؟
فحش می دم به دولت و سیاست و همه رو می کشم به سینه دار .... بعدش واسه مملکتمون دعا می کنم
آره سر همون نمازایی که می خوندم و نمی خوندم
دعا می کنم خدایا سالم باشیم خوشبخت باشیم خوشحال باشیم
اما ... ته دلم چیه؟؟؟؟ به خدا می گم خدا خودمم نمی دونم چی می خوام اما تو می دونی ! همونو بهم بده
عاشق نشدم ... دلم می خواست اما نشدم ، زوری که نیست ! شایدم هیچ وقت نشدم
نه اونو هم خیالت راحت ... اونم ندارم ... فقط تویی ! باور کن
اونا هم که خودت می دونی روابط دانشجویی و کاریه ! زیادن؟؟؟ بابا فقط 3 یا 4 تاهستن ! نه نه فکر بد در موردشون نکن تو همیشه منو متهم می کردی به اینکه ما با هم رابطه داریم می گفتی اشتباه می کنم می گفتی اونا حقه بازن آخرش منو بازی می دن ! ازشون بدت میومد می خواستی منم ازشون بدم بیاد اونا رو پیش من خراب کنی . تو از همه عالم و آدم بدت میومد و به همه بد می کفتی همه دشمنت بودن! وسط حرفم نپر بدار حرفمو بزنم ! آره عصبانی می شم واسه اینکه منو و تو فرق داریم با هم 100 بار اینو بهت گفتم ما واسه هم نیستیم بذار من برم ولم کن به خاطر خودت به خاطر خودم
ببخشید عصبانی شدم . گفتم که دست خودم نیست ! آخر همه حرفای من و تو جنگ و دعوا است و تو همیشه آخرش از من قول می گیری و من فقط می گم باشه ! چون حوصله ندارم ! ولی به قولام که عمل نمی کنم
می دونی از اونجایی که من دیگه حرفامو بهت نزدم ، همه چیز یکنواخت شده و این برای من بهتره
من تو رو دارم تو هم منو داری اما به هم عادت کردیم و من به نبودنت بیشتر عادت کردم
اون موقع ها آره می ترسیدم ، اما الان نه ! نمی دونم واسه همه چیزم ذوق دارم واسه ابتدایی ترین کارا هیجان زده می شم و واسه همه یک دنیا شادی می کنم و می خندم و هر کاری بتونم انجام می دم اما واسه تو ..... چی شد که اینجور شد؟؟؟؟
لطفا تقصیر دیگران ننداز ! همین الان در موردش عصبانی شدم!
تو بگو من خودخواهم بگو من تو رو در سطح خودم نمی دونم بگو من از تو سر هستم بگو بگو هر چی می خوای بگو
اما اینا نیست ! اینا بهانه های تو هستند ! همه بهانه های الکیتن . که همه حرفاتو می زدی بعد می گفتی : دوستت دارم!
متنفرم از این کلمه! از این حرفا از عاشقانه ها حالم به هم می خوره!
من از اول بهت گفته بودم آدمش نیستم ! تو منو به زور کشوندی تا اینجا ! زحمت زیادی هم کشیدی که تا همین جا هم اومدم
اما .....
اصلا چرا دارم این حرفای تکراری رو بهت می گم ! یه حرفای دیگه داشتم
سرتو درد آوردم؟؟؟؟ ادامشو بذار فردا بخون
قصه من و تو م اونا و همه رو من نمی نویسم ! به خدا اگه دست من بود اینجوری نمی نوشتم .
آره شکر خدا راضیم از زندگیم ! همه چیز خوبه . آره اونم خوبه ... نه نمی خوام برم ... فعلا همه چیز توی همین جا داره شکل می گیره .
عاشقشممممممممممممم . رشتمو می گم دانشگاهو می گم آدماشو می گم ! آره خوب من همیشه ناله می کنم کارا زیاده نمره نمی ده بلد نیستم به فکرم چیزی نمی رسه ! اما ... دوستش دارم
بالاخره خاله اینا رفتن دست این دو تاجوون رو گذاشتن تو دست هم . آره می خندم چون یادم میفته به اینکه هیچکش فکرشو نمی کرد ! آره اونو هم هیچکس قکرشو نمی کرد.... بعد از 8 سال .. یه نی نی کوچولو ! خدای من هنوز نیومده عاشقش شدم قربونش برم الهی واسه اومدنش دارم روز شماری می کنم دیگه امروز و فرداست که بیاد! گفتن پسره ! می دونی که پسر دوست دارم اما اینو می خوام دختر باشه!!!! سالم باشه هر چی خدا می خواد باشه
اینم خبرا!!!!! دیگه چی امر می فرمایید قربان؟؟؟؟ دلم واست یهههههههه ذرررررررررررره نشده
برو خودمو لوس نمی کنم ! نگران هم نباش ! ای بابا من 7 تا جون دارم چیزیم نمی شه که ! چشم ... چشم .... چشمممممم ! حواسم هست ، یواش می رونم ، پایین پامو نگاه می کنم . دهن به دهن نمی شم . باشه !
الهی من قربونت برم ! نگرانم نباش . دیوونم ! اینو که می دونی . عاقلم . اونم می دونی
ولی فقط تو می دونی من دیوونم
فقط تو
| لینک |
بگو ! بگو که من دارم اشتباه می کنم . بگو که من دارم بد نتیجه گیری می کنم ! بگو که فکر من بی خودی انقدر منفیه!
خدایاااااا آه خدایاااااااااااااا ! دیگه نمی تونستم ننویسم . تا کی ببینم و هیچی نگم؟ تا چقدر بشنوم و ننویسم؟ اصلا تا کی بگم و حرف توی گوششون نره
چرااا؟؟؟؟ چرا اعتقاد و باورم رو خراب کردی؟ چرا انقدر زود خودتو باختی ؟ تو که باورت با من یکی بود !چرا شکست خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم من هنوز انقدر سرسختم یا مردم همیشه انقدر انعطاف پذیر بودن و نمی دونستم ؟؟ از تو دیگه توقع نداشتم . دریچه قلبتو خیلی زود باز کردی و اونقدر احساساتت بر تو غالب بود که تمام افکارت رو به باد فنا داد !
بگو که من دارم اشتباه می کنم !!!!!!!! حداقل در مورد تو .
چرا انقدر دخترا زود گول می خورن؟؟؟؟ خدااااا ! چرا انقدر کور شدید؟؟؟؟ با چشمات داری می بینی حرفی رو که می زنم . عقلت داره می گه اون دروغ می گه . باز می گی نه اشتباه بوده .
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا خدا خدا
چند تا مورد رو تک تک اسم ببرم؟؟؟؟؟ نه تو بگو !چند تا بگم خوبه؟ ۲ تا؟ ۵ تا؟ ۱۰ تا ؟ اصلا بیا آمار گیری می کنیم . توی نت نظر سنجی راه می ندازیم . هر کاری که تو می گی انجام می دیم . فقط حرفمو باور کن .
از احساسات پاکت داره سو استفاده می شه . پله پله میاد جلو !حالا ببین .
- نه من که خودمو نمی دم دستش
- نه فقط یه دوستیه معمولی
- نه اون موقع دروغ می گفته الان داره راست می گه
- حرکاتش به خاطر مرگ عشق قبلیشه
- هدفش ازدواجه و اینکه درست بشه
- می خواد من کمکش کنم
می خواد می خواد می خواد ..............................
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هر کاری می خوای بکن! به درک ! فقط یادت باشه . من یه روزی بهت گفته بودم
| لینک |
قصد نوشتن مجدد رو ندارم . دفتر جلد قرمزم هم که زمانی هر روز توش می نوشتم مدتهاست داره خاک می خوره . موقعی که عشق وبلاگ بودم دوران خوبی بود و نتیجش هم پیدا کردن دوستای خیلی خوبی بود . اما دیگه اون روحیه شاد قدیم رو ندارم
برای کی می نویسم؟ برای دلم؟ آره مخاطبم خودم هستم . آسی ! این همون روزایی هست که شبا آرزوشو می کردی . این همون سنی هست که دنبالش بودی . آسی دیوونه این همون آزادی ای هست که رویاش رو داشتی . استفاده کن .
برای برگشتن به روحیه شاد قدیم احتیاج به زمان دارم . گرچه بزرگتر شدم و دیگه اون آدم خل و چل قدیمی نیستم . اما من هنوزم همون آسی پولیکا هستم .
پ ن : خوشحال بودیم می ریم دانشگاه وقتمون آزادتر می شه ! بی خبر از اینکه رشته ی انتخابی اینجانب = حمالی
| لینک |
اینم برای اینکه وبلاگم رو به حراج نذارن
واقعا خنده داره !!!!! بی خود همه اسباب کشی نکردن به بلاگفا!!! اگر یه روز تصمیم به نوشتن داشتن باشم بلاگفا رو انتخاب می کنم و قبلش اینجا رو حذف می کنم
آخه یکی نیست به من بگه دیوانه جان اگر نمی خوای بنویسی حذفش کن!!!
| لینک |
بای بای
چه کار عبث و سرگرم کننده ایست اين بلاگ نویسی،
چه حقير تر و مسخ کننده تر بلاگ خوانی
و احمقانه تر از همه کامنت دادن و کامنت خوانی!

داری می گی آخیــــــــــــــــــش !

| لینک |
احساس
نمی دونم چی بگم
نيم ساعته زل زدم به اين صفحه ی مانيتور نمی دونم بايد چی بگم . "از همه احمق تری خنگ جان ، هيچ مرگيت نيست پس بی خودی واسه من قيافه ی آدم های مظلوم رو نگير که هيچ خوشم نمياد " تنها جايی که احساس آرامش می کنم پشت اين کامپيوتر نقره ايست .. حتی اگر کاری نداشته باشی بکنی
ديروز با سر رفتم تو ديوار !
حواسم کجا بود نمی دونم ! به چی داشتم فکر می کردم؟ به اينکه از خودم خسته شدم ... از مسخره بازی هام؟ از احساس باحال بودن ؟ کی گفته اينجا حالشو می برن؟ اينجا شديدا حال گيری می کنن
آدمی رو می شناسم که توی سن ۱۲ سالگی عاشق يه پسر ۱۸ ساله شد
اونقدر عاشق و ديووانه که نزديک بود خودش رو از آتش عشق به کشتن بده . تنها کسی که از ماجرا خبر داشت من بودم .. هميشه به حرفاش گوش می کردم هيچوقت هيچی نداشتم بهش بگم که آره اين کار خوبه يا نه بده ! بدون اينکه اون پسر حتی حرفی بهش زده باشه فقط با نگاه عاشق شده بود ... هيچ وقت نگفت دوستت دارم و هيچوقت حرفی نزدند ... آخه معمولا يه دختر توی اين سن بلوغ خيلی زيبايی چندانی نداره .... دختره توی خيال خودش عاشق بود و از احساس پسره خبر نداشت ! تا اينکه يه دفه به طور ناگهانی به مدت ۴ سال همديگرو نديدن ... پسره بی خبر از همه چيز رفت خارج ... واسه دختره خيلی سخت بود اما آروم آروم عادت کرد تا يه هفته قبل عيد .... پسره برگشت ايران .... همديگرو ديدن ... دختره خيلی خيلی خوشگل شده بود ولی ديگه عاشق نبود ... هيچ احساسی نسبت به معشوق گذشته نداشت ... در صورتی که پسره حالا تازه داره دختره رو می بينه و دنبال برقراری ارتباطه .... دختر ديگه هيچ احساسی نداره ... نه عاشق و نه متنفر از اون ... در حاليکه عاشق هيچ کس ديگه ای نشد ! آيا اين درسته که از دل برود هر آنکه از ديده برفت؟؟؟ ... آيا خوشگلی با عشق رابطه ی مستقيم داره؟؟؟
منم مدتيه که احساس می کنم نسبت به هيچ چيز هيچ احساسی ندارم ..." ديووانه اين خودش يه احساسه ديگه ... پس هنوز احساس داری "
چرا سردم نيست و می لرزم؟؟؟؟؟
| لینک |
نمی خوام روز و شبم اين همه تکراری باشه
کاش می شد هجرت من فرصت بيداری باشه
مستقيم دارم حرکت می کنم . فوق العاده شلوغه . نزديک عيده . واقعا يعنی انقدر همه ذوق و شور دارن ؟ يادمه در جواب اين سوالم متعجب بهم نگاه کرده بود و گفته بود : آسی اين تويی که داری اين حرفو می زنی؟ تو که خودت از همه بيشتر هيجان داشتی !!!! می خندم
هيجان ......
حالم از اين اجناس مسخره بهم می خوره . ... دوباره اعصابم ريخته بهم .. هر وقت ميام توی اين خيابون های پر جمعيت عصبی می شم ... يه مانتوی تنگ ، کوتاه با جنس مزخرف ... قيمتشم خدا تومن ! هه هه ... گول ظاهرتو نمی خورم . عمری بخرمت .... بيچاره ها سرتون دارن کلاه می زارن ... چرا نمی خوايين بفهمين که همتون تبديل به يه مشت عروسک شدين ؟؟ می دونم توی خريد مشکل دارم پس اينا رو بی خيال ... حداقل يه کفش بخرم ... بازم مشکل از منه يا نمی پسندم يا اگرم بپسندم .... يا اگر بپسندم اندازه ی پام نمی شه چون اونقدر پام درازه که هميشه سايزش تو بازار نيست .... خاک بر سرتون شايد يکی مثل من بدبخت غير عادی باشه و سايز پاش بزرگ باشه نبايد واسه اون کفش باشه؟ آيا بازم بايد برم مغازه ی مردونه فروشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .... يادمه يکی از کفاشا گفته بود اونايی که پاشون درازه قدشونم بلنده ! ماشالله واسه همينم شما قدت بلنده ! به حرفش خنديده بودم ....
معلوم بود می خواد يه دلداريه مزخرف بده ... در حالی که شهوت از توی چشماش موج می زد
بازم به اين نتيجه می رسم که نبايد قبل از عيد خريد کرد .... بازم دست خالی بر می گردم ... شماره ی ۱۶۷ ! آقا ما دو تا ساندويچ ديگم داشتيم ... کم دادی ..... خاک بر سرش حالا کو تا اين آقا بگرده دنبال فيش ..... محکم رد می شه و تنه می زنه .... بر می گردم نيگاش می کنم .... با چشمايی که نکبت ازشون می باره با لبخندی موزيانه می گه: ببخشيد ... منتظره جواب بدم ... کور خوندی ! آيا واقعا از عمد زدی ؟ آيا واقعا منظوری نداشتی؟ نمی دونم نمی دونم ... به همه مشکوکم .... به هيچکس اعتماد ندارم ... گفتم : گاهی اوقات فکر می کنم از همه اين مردم بدم مياد و متنفرم ... يادمه گفته بود : آسی آيا اين تويی که هميشه به همه چيز با ديد مثبت نگاه می کردی؟؟؟؟ ... سکوت کردم ... سکوت ... برای اولين بار هيچ انگيزه ای برای جواب دادن نداشتم
نمی فهمی وقتی می گم مشکلی ندارم .... نمی فهمی وقتی می گم نمی دونم چرا اعصابم می ريزه به هم ! نمی فهمی وقتی می گم بی حوصله شدم ... وقتی می گم برای بار اول توی عمرم سر درد گرفتم ... نمی فهمی که نمی فهمی .... آره آسی تو هيچيو نمی فهمی... حتی نمی فهمی که داری الکی لبخند می زنی .... داری ساکت می شی ... نمی فهمی شور و هيجانتو از دست دادی ....خود درگيری پيدا کردی .... نمی فهمی که هيچ دليلی برای اين کارات نداری ! بيچاره روانی شدی رفته پی کارش !
به سرعت خودم اضافه می کنم ....سرم بر خلاف هميشه رو به بالاست . تا دلت بخواد از کلمه ی سرعت خوشم مياد ... سريع باش آسی .... بدو .... قدم های محکم تری بردار... بی توجه به مردم ... گم شين که از همتون بدم مياد ... از اينکه نام انسان رو بر دوش می کشم ناراحتم ... دلم می خواد اونقدر برم با سرعت که نفهمم کجا می رسم .... از اسم سال ۸۴ بر خوردم می لرزم ... کاش سال ۸۴ زودتر تموم شه ....
سال نو همگی مبارک باشه
| لینک |
Happy Valentine's Day
هه هه
اسمش چی بود؟
آها ولنتاین
کار قشنگیه .... نه جدی جالبه
چه اشکالی داره یه خورده مردم خوشحال شن
حالا چی گیرت اومد خانوم ؟
چی دادی آقا؟
خانوما خر نشین یه وقت دو دستی کادو بدید به دوستاتون ها !
اول وایسا پسره بده بعد اگر دلت خواست تو هم یه چیزی بده !
خوش به حال مغازه دارا .... من به نظرم مسخرست ... تو باید هر وقت دلت خواست به دوستت کادو بدی ... نه اینکه مجبورت کنن
نظر شما چيه؟
من برم چون قراره دوستم بیاد سند ویلای شمال رو بهم کادو بده
من که ديگه نمی دونم کادو ها رو کجا جا بدم؟

به قول دوستم کم ببند اما هميشه ببند ( منظورم خالی بستن بود IQ جان )
| لینک |
يه پليتيک جديد! ياففففففففتم!
نمی دونم چقدر گرفتم خوابيدم که چند شب پیش ديگه خوابم نمی برد...
ساعت ۱ ديدم هر کاری می کنم که خوابم ببره نمی شه . فقط دارم اعصاب خودم رو خرد می کنم
. پس تصميم گرفتم نخوابم اصلا ! حتی از شیوه های مدیتیشن هم استفاده کردم ! بالاخره شروع کردم به فکر کردن . حالا به چی فکر کنم؟
خدايا يه سوژه بفرست پايين ما فکر کنيم ..... هر چی صبر کرديم سوژه خدا نفرستاد که نفرستاد....يادم افتاد چند وقته گريه نکردم . يه جا خوندم که اونايی که گريه نمی کنن و خودشونو خالی نمی کنن يه روز مثل آتشفشان منفجر می شن و همه جا رو داغون می کنن!
اوه!
آخرين بار کی گريه کردم؟ ؟ ؟ ؟ هر چی فکر کردم يادم نيومد !
سر اون قضيه؟ نه بابا اون که گريه نکردم فقط اشک تو چشمام جمع شد ... بايد هق هق گريه کنم . آخرين بار ...... آها موقع فوت بابابزرگم . کی بود؟ دو سال پيش ..... وای پس حتما لازم شد گريه کنم ...
قدم اول : انتخاب يک موزيک فوق العاده غمگين و گريه آور ... حالا قدم دوم فکر کردن به بدبختی های زندگانی .....
" خدایا من خيلی بدبختم"
چرا؟
آها چونکه ...چونکه .... نمی دونم بدبختم ديگه ... پس به بدختيم گريه کنم .... نه آخه اين خوب نيست گريه آور نيست
"ديدی اون بار دختره ی احمق بر گشت چی گفت؟ هر چی از دهنش در اومد گفت "
خوب گفت که گفت ... به درک وقتی راست نگفته پس چرا ناراحت بشم و گريه کنم؟ نه اينم خوب نيست
"آه عشق من چرا مرا تنها گذاشتی؟ من بدون تو می ميرم ..." کدوم عشق؟
به چه عشقی گريه کنم؟ اينم خوب نيست اصلا
تازه توی اين ماجراها يادم به يه موضوع افتاد و حسابی خنديدم
اين ضبط هم از بس ناله داد خودش گريش گرفت و ما هنوز تغييری نکرديم . پس گريه رو بی خيال .....
آها ... کتاب خوندن چيز خوبيه
... هر چی توی کتابخونه ی خودم گشتم کتاب خوبی پيدا نکردم همش تکراريه ! آروم آروم رفتم اتاق برادر گرامی تا از کتابخونه ی اون يه چی پيدا کنم . نمی شد صدا هم بدی چون می دونستم اگر پاشه اوضاع داريم محضه همين خيلی آروم شروع به گشتن کردم !
اه تو هم با اين سليقت .... همش کتابهای علمی ... بابا يه طنزی يه رمانی ... چيزی ...... همون کتابهای تکراری خودم بهتره ...
دوباره برگشتم. يه ذره شعر سهراب و فروغ خوندم اما اينم فايده نداشت .... صدای سگ همسايه هم در اومده بود از بس که چراغ رو خاموش روشن کردم ...
شروع کردم به راه رفتن ... ديگه داشت می زد به سرم و ديوونه می شدم ... 
همونجور که راه می رفتم ديدم صدای تلويزيون مياد ... از پله ها که اومدم پايين ديدم بابام بيداره داره فيلم می بينه
اِ ...
بابايی تو بيداری؟ خوب چرا ما رو صدا نکردی ما هم فيلم ببينيم؟ 
نگو اونم خوابش نبرده اما هر چی بود عقلش بهتر از من کار کرده .....
خلاصه ما هم طبق عادتمون جلو تلويزيون دراز کشديم و شروع کرديم فيلم ديدن ... اتفاقا فيلم جالب و قشنگی بود ... تصميم گرفتم حتما فيلم رو تا آخر ببينم
... اما نمی دونم کی بود بدون اينکه بفهمم خوابم برد
. شب رو همونجا تا صبح به سر برديم ......
نتيجه اينکه هر وقت خواستين خوابتون ببره تصمیم بگیرین که خوابتون نبره یا کاری کنید که شما تشویق به بیدار بودن بکنه ... چون اینجوری سر خودتون رو کلک زدین
| لینک |
اصلا حال و حوصله ندارم با من کل کل نکنينــــــــــــــــــا

همه ی امتحانامو به راحتی خراب کردم
پارسال زلزله ی بم امسال هم زلزله ی جنوب آسيا .... سال آينده خدا داند....
برادرم می گه هر سال زمين از آفزينش تو به خودش می لرزه
سپهر می گه خدا قهرش می گيره
سيامک می گه ای پليدی دور شو
راستی تولد وبلاگم مبارک
يک سال با همتون بودم همچينی حالشو بردين
چقدر واسه وبلاگم ذوق داشتم ...هه هه
.... اينم تکراری شد
... اورکاتم تکراری می شه ..... اصلا زندگی تکراری می شه .... 
من تو اين دو هفته ی امتحانا شديدا کمبود خواب داشتم ...علاوه بر اون يه مقدار هم به کله ی مبارک زده بود.... نمرات هم يکی از يکی درخشان تر ..
پاشم برم! ديوونه شدم! زده به سرم!
يکی نيست بگه تو کی ديوونه نبودی...
| لینک |
من روز تولدم رو دوست ندارم
امروز روز تولد منه ! اما اينجا نه کيکی داريم که بخوريم و نه آهنگی که بذاريم ... من تولدم رو اصلا دوست ندارم . تولد رو خيلی دوست دارم اما نه تولد خودم ! برای تولد همه شادی می کنم اما نه برای خودم !
با خودخواهی هر چه تمام تر تمام برنامه های مادرم رو که برای من ريخته بود به هم زدم ! مادر مهربانم از مدت ها قبل دعوت گيری کرده بود و تدارکات ديده بود ! اما نذاشتم حتی يک نفر بياد تولدم .الهی قربونت برم مامانی گلم منو ببخش 
روز تولدم رو دوست ندارم چون روزی است که من به اين دنيايی اومدم که ای کاش هيچ وقت نميومدم ! روز تولدم فکر می کنم که توی سالی که گذشت من چی کار کردم؟ دريغ از يک کار مثبت ! هر سال بيهوده تر و گناه کار تر از سال قبل ! روز تولدم روزی است که من بزرگتر شدم و مسئوليت هام بيشتر می شن ... با بزرگتر شدنم وظايفم سخت تر می شه و مشکلاتم بيشتر ... از دوران کودکيم دورتر می شم و صداقت و پاکيمو از دست می دم . من بزرگتر شدن رو دوست ندارم . يادم مياد که هر سال روز تولدم يه سری عهد هايی با خودم بستم که به هيچ کدوم عمل نکردم . تصميم گرفتم دوباره از نو شروع کنم و انسان بهتری باشم اما نتونستم ... چرا؟ امسال هم همون عهد ها رو می بندم اما می دونم مثل هميشه نمی شه .... اينها همگی دست به دست هم ميدن تا اعصاب من داغون شه و روز تولدم به جای لبخند اخمامو تو هم کنم ! حال خانواده رو روز تولدم می گيرم ... به خدا دست خودم نيست ...
اما روز تولدم از نظر قمری ، روز تولد حضرت زينب بوده ! از نظر ميلادی هم طرفای تولد حضرت مسيح و حال هوای سال نو هستش ! ( شب کريسمس ) نمرديم و يک کور سوی اميدی يافتيم
راستی ... زلزله ی بم ارسال روز تولد من اتفاق افتاد .... 
happy christmas
| لینک |
اوهوووووووی خونه ی مردم رو چرا نگاه می کنی؟
تا حالا به مصدر سرک کشيدن فکر کرديد؟
مگه می شه فکر نکرده باشی عجب سوالی!!!!
جوابش تابلوه .... بله...
مبارکهههههههه....


...
اِ ببخشيد مثل اينکه سو تفاهمی پيش اومده!
نه! سو تفاهم هم پيش نيومده چون دقيقا موضوع بحث اين دفعه ی ما به همين موضوع بر می گرده . چی می گی؟آها چه جوری؟! حالا برات می گم جونم
:
چند وقت پيش ديدم سر و صدای کِل و دست و آهنگ مياد
پيش خودم گفتم دوباره همون همسايه ی هميشگی هست که هر سال اين برنامه ها رو داره ! اما حس کنجکاوی بد جوری فعال شده بود و راحتمون نمی ذاشت
رفتم کنار پنجره تا ببينم اوضاع از چه قراره . وقتی رفتم يادم رفت واسه چی اومده بودم اينجا
چون خيلی وقت بود از پنجره سرک نکشيده بودم ... بدجوری دلم برای انجام چنين کار هيجان انگيزی تنگ شده بود . آخه پنجره ی اتاق اينجانب در تمام فصول سال بسته می باشد و پرده شو هم هميشه کشيدم !
... بذگريم توی حال و هوای سرک کشيدن بودم که ديدم يه ماشين عروس توی خونه ی اون وری نه ! يکی بعدی هم نه اون يکی هست
.فهميدی کدومو می گم؟ همونی که هر سال آش برامون مياره ! آره همون .
گفتم آخی ديدی دختره رو بدبخت کرد؟ البته نه چرا دختره ... پسره بدبخت شد ! چون اين شما آقايان بيچاره هستيد که کمرتون زير بار خرج زندگی می شکنه
... اين بازم شماها هستيد که زنا بدبختتون می کنند
... هر چی باشه زنا عرضشو دارن سرتون سوار می شن و شما بايد برای خوشی اونا جون بکنيد
... خوب حالا چرا حرص می خوری آقا جان
... حقيقته ديگه شما مردا خيلی ذليل واقع شديد ... 
بذگريم ... خلاصه تنها تنها عروسی گرفتند و ما رو هم دعوت نکردند
و تا پاسی از شب بنده به خاطر بدبختی دو تا جوان خواب راحت نداشتم و مجبور به شب زنده داری بيدم . 
زندگانی که ماشينی بشه و علم پيشرفت کنه صفا رو از بين می بره! ياد اون موقه ها که روی تخت کنار حوض خونه ی خان جون هندونه می خورديم به خير !
کی ؟ چی شد؟ قضيه لو رفت ؟
برو بچه تو رو چه به صفا و حوض آبی ؟ من اعتراف می کنم که به عمرم هم چنين چيزايی نديدم
...حتی از حياط خونه هم استفاده نمی کنم . ای خدا بگم چی کارت نکنه تکنولوژی .... من صفا و سادگی نديدم
ديگه خدا به داد اين نسل جوون برسه!
| لینک |
هر چه خودم را حل می کنم جواب تعريف نشده است...
از اونجايی که من آدم خيلی خوش شانسی هستم
هميشه هر وقت تصميم می گيرم صبح زود بيدار شم و درسکی خير سرم بخونم ،خواب می مونم
يا ساعت زنگ نمی زنه يا باتريش تموم می شه يا ...
نصف درس رو نخونده بودم ساعت رو گذاشتم روی ۳ و خوابيدم . ساعت ۶:۳۰ اونم با صدای مادر خانومی بيدار می شم . ساعت رو نيگا می کنم ، ۱۱ رو نشون می ده
دفعه ی قبلی که ساعت خود به خود زنگ نزده بود
. فکر کنم يه جای کار مشکل داره که احتمالا منم ....
به فکر افتاده بودم خرگوشم رو کباب کنم
به مامانم می گم گوشت خرگوش حلاله؟ می گه گوشت جوجه تيغی مکروهه .... 

صد ساله به دلمون صابون زديم ساشا واسه تولدش ببرتمون بيرون نمی شه
اون بار من مشکل داشتم . يه بار خودش نتونست ... هفته ی پيش تولد يکی ديگه بود . هر دفعه يکی از بچه های گروهمون نمی تونه .... با دريا واسش يه قورباقه سبز و ماهی که شکله nemoهست خريديم
اگر خدا بخواد و چشم بدشانسی بنده کور ،امشب شايد رفتيم...
دعا کنيد که همين جور همش بارون بباره ... من که خيلی حال می کنم
با بچه ها اون بار زير بارون بسکتبال بازی کرديم . آی حالی داد ... عصرش هم با دريا زير بارونا همون جور که پياده ميومديم بستنی هم خريديم
. توی هوای سرد وقتی موش آبکشيده شدی بستنی خوردن خيلی می چسبه
البته بماند که چقدر از مردم غيور متلک شنيديم
اما ما همه ی اونا رو به جون خريديم و به خل بازی خودمون که سوژه از من بود ادامه داديم
هميشه خل وضع باشيد
آقا جون من به کی بگم وقت آپ کردن ندارم ... اگرم وقتی پيدا بشه به اورکات گذرانده می شه چون که فعلا اورکات را خوش است ...
نيمه های شب
شاخه ای
پنجره چوبی اتاق را می کوبد
شايد می رسد
برگهايم کو؟
| لینک |
صحنه ی اول:
IQ های مملکت
ACدر مهمانی به سر می برد
. نرگس ، ۹ ساله و مژان ، ۷ ساله دوان دوان به سويش می آيند . هر دو ذوقی هستند تا از مدرسه هایشان برای AC بازگويند . نرگس می گويد :
- معلم ورزشمون گفته که بايد يه رشته ی ورزشی انتخاب کنيم ، منم تصميم گرفتم برم رشته ی دوودانی يا بندينتون !
AC-
ديگری می گويد : ما هم توی مدرسه شرطنج بازی می کنيم . اما من رشته ی واليوال رو انتخاب کردم !
اين بار ديگر AC و جمعی از دوستان قادر به کنترل خود نيستن و 

! اما باز هم AC مهربان دلش به رحم می آيد و آن ها را در درست تلفظ کردن رشته های ورزشی راهنمايی می نمايد
. بعد از مدتی نرگس دفتر مشقش را می آورد تا خط زيبايش را به AC نشان دهد تا جبرانی بر سوتی گذشته باشد . AC اقدام به تحسين نمودن وی در زيبايی دفتر می نمايد که ناگاه در بالای دفتر جمله ای را می بيند که گويا آدرس لباس فروشی واقع در پاساژی می باشد . اما کودک بيچاره به اشتباه کلمه ی پاساژ را باساج
نوشته اين بار هم AC از خود گذشتگی می کند و جلوی خنده ی خود را می گيرد و به گونه ای که نرگس ناراحت نشود املای درست کلمه را به وی ياد می دهد . نرگس می رود و ديگر بر نمی گردد تا مبادا دوباره ضايع کند .
صحنه ی دوم :
معلمی شغل انبيا است
اشکان ، ۱۰ ساله ، که بسيار مغرور و باهوش می باشد به سراغ AC می آيد ( لازم به ذکر است که اشکان علاقه ی وافری به AC دارد . همين طور AC
) . برگه ی امتحان تستی را به AC نشان می دهد که نمره ی کامل گرفته است
. AC بسيار مشعوف شده و از قبل هم می دانسته که اشکان پسر باهوشی است
. AC شروع به خواندن سوالات تست می نمايد :
-
در اين بيت درخت به چه چيزی تشبيه شده؟
-
مصراع دوم اين مصراع زير را بنويسيد .
-
نهاد و گزاره ی جمله ی زير کدام است ؟
اما مشکل اينجاست که تمامی اشعار از کتاب راهنمايی و کتب غير درسی انتخاب شده
. درس مصراع و بيت به دانش آموز داده نشده است . جمله برای پيدا کردن نهاد و گزاره بسيار طولانی می باشد و ...
کنجکاوی AC گل می کنند و از در مکاشفت بر می آيد تا ببيند قضيه ی طرح سوالات چنين مشکل از کجا آب می خورد
. مادر اشکان اظهار می کند که معلم سوالات بسيار سختی را طرح می کند تا دانش آموزان دچار دیپراسيون ( خود کم بينی حاد ! ) شده و مجبور به گرفتن کلاس خصوصی با وی شوند . نکته اينجاست که معلم به سوی اشکان آمده و فرموده " چون تو دانش آموز باهوشی می باشی نياز به گرفتن کلاس با من داری تا بيشتر با تو کار شود ." اشکان گريان به منزل آمده
که من کلاس خصوصی نمی خواهم و در صورت نگرفتن کلاس معلم با وی لج می شود
. اعتراض مادران هم نه تنها به جايی نرسيده بلکه عملکرد معلم را بدتر کرده است ! 
صحنه ی سوم :
نخود نخود هر که رود خانه ی خود ! مهمانی تمام است
!
بـدبخت آنکه گرفتـار عقل شد خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت
| لینک |
وقتی که روز پر غوغا به پايان می رسد و شب خاموش دامن کشان شهر خفته را به زير سايه ی نيمه روشن خود می گيرد ، وقتی که همه سر بر بالين آرامش می نهند و در خواب می روند
، تازه دوران اضطراب و رنج جانکاه من آغاز می شود . در دلم نيش افعی غم را جانگداز تر از هميشه احساس می کنم . در سر تب آلودم ، روياهای آشفته را يکايک در کنار هم کيبينم . اشباح سرگردان خاموش در برابر ديدگانم هويدا می شوند و رژه ی مرگبار خود را آغاز می کنند . با خشم و نفرت از زندگانی خود را از نظر می گذارنم . آن وقت به خود می لرزم و ناله سر می دهم آشک تلخ از ديده فرو می ريزم
!....... آخه بايد واسه سحری پاشم
اگر هم پا نشم و يه چيزکی تو اين معده نريزم عصر بايد آمبولانس واسم خبر کن 
افطار چشم می دوزم به آسمان و دعای ربنا را زير لب زمزمه می کنم ( آخه من اصلا صدای خوبی ندارم
) که بيچاره ی او منم . عاشق عشقم
. چه خطاها که نکرده ام و دوباره مرا پذيرفته . بزرگ ، غفار و ستار است . خداوندا تو بينايی و من کور . دانايی و من نادان . ( همون خنگول خودمون
) رحيمی ، کريمی ، سزاوار ستايشی و من گنه کار و سزاوار نکوهش
.
خدا جون خيلی مخلصيم
| لینک |

